X
تبلیغات
کشکول شیخ احمد

کشکول شیخ احمد
فرهنگی - اجتماعی...سیاسی نه 

[ سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 ] [ 8:51 ] [ غیاثی ]
براي همه ما اتفاق افتاده كه رابطه كاري يا دوستانه‌اي را با شوق و شور شروع كرده‌ايم اما بعد از مدتي،
 اين رابطه شيرين و گرم به دلايل مختلف سرد شده و در نهايت به جدايي رسيده است. اين شرايط در زندگي مشترك هم مي‌تواند به راحتي اتفاق بيفتد؛ با بي‌توجهي ما به نكاتي كه بسيار ساده به نظر مي‌رسند اما در واقع بسيار مهم‌اند. از نگاه شاعرانه، زن و مرد، زندگي را با عشق و علاقه شروع مي‌كنند اما نمي‌توانند يا گاهي نمي‌خواهند گل عشقشان را آبياري كنند تا مانند روزهاي اول آشنايي و ازدواج به همان طراوت و شادابي بماند. در رابطه دوستانه يا كاري شايد بتوان به راحتي از كنار ماجرا گذشت و به دنبال دوست و همكار بهتري گشت ـ هر چند اين هم اصلا ساده نيست ـ اما در زندگي زناشويي



ادامه مطلب
[ سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 ] [ 8:19 ] [ غیاثی ]

يک شب نصرت رحماني وارد کافه نادري شد و به اخوان ثالث گفت : من همين حالا سي تومن پول احتياج دارم . اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزي ات را جاي ديگري حواله کند. نصرت رحماني رفت و بعد از مدتي بر گشت و بيست تومان پول و يک خودکار به اخوان داد . اخوان گفت اين پول چيه ؟ تو که پول نداشتي . نصرت رحماني گفت : از دم در ؛ پالتوي تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم . چون بيش از سي تومن لازم نداشتم ؛ بگير ؛ اين بيست تومن هم بقيه پولت ! ضمنا، اين خودکار هم توي پالتوت بود

[ سه شنبه یکم اسفند 1391 ] [ 18:56 ] [ غیاثی ]

يک شب که باران شديدي ميباريد پرويز شاپور از شاملو پرسيد : چرا اينقدر عجله داري ؟ شاملو گفت : مي ترسم به آخرين اتوبوس نرسم . پرويز شاپور گفت : من ميرسونمت . شاملو پرسيد : مگه ماشين داري ؟ شاپور گفت : نه ! اما چتر دارم

[ سه شنبه یکم اسفند 1391 ] [ 18:54 ] [ غیاثی ]
همسر حميد مصدق -لاله خانم - روي در ورودي سالن خانه شان با خط درشت نوشته بود: حميد بيماري قلبي دارد . لطفا مراعات کنيد و بيرون از خانه سيگار بکشيد . خود حميد مصدق هم ميآمد بيرون سيگار ميکشيد و ميگفت : به احترام لاله خانم است
[ سه شنبه یکم اسفند 1391 ] [ 18:52 ] [ غیاثی ]
از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه آن جالب بود
سؤال از این قرار بود:نظر خودتان را راجع به كمبود غذا در سایر كشورها صادقانه بیان كنید؟

و جالب اینکه كسی جوابی ندادچون
در آفریقا كسی نمی دانست 'غذا' یعنی چه؟
در آسیا كسی نمی دانست 'نظر' یعنی چه؟
در اروپای شرقی كسی نمی دانست 'صادقانه' یعنی چه؟
در اروپای غربی كسی نمی دانست 'كمبود' یعنی چه؟
و در آمریكا كسی نمی دانست 'سایر كشورها' یعنی چه؟
[ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391 ] [ 18:8 ] [ غیاثی ]
دوستی می گفت: خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند. تعدادی هم برای
محکم کاری دو بار این کار را انجام می دادند، ابتدا و انتهای کلاس، که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی. هم
رشته ای داشتم که شیفته یکی از دختران هم دوره اش بود. هر وقت این خانم سر کلاس حاضر بود، حتی اگر نصف کلاس
غایب بودند، جناب مجنون می گفت: استاد همه حاضرند! و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، می گفت:
استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!

در اواخر دوران تحصیل، باهم ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند. امروز خبردار شدم که آگهی
ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرد است:

هیـچ کس زنده نیست… همه مُردند …

[ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391 ] [ 18:4 ] [ غیاثی ]
 یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمه‌ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می‌آمدند. آنها در دست خود قاشق‌هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می‌توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند…
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افراد دور میز، مثل جای قبل همان قاشق‌های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می‌گفتند و می‌خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی‌فهمم!
خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می‌بینی؟ اینها یاد گرفته‌اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم‌های طمع کار تنها به خودشان فکر می‌کنند!

((تخمین زده شده که ۹۳% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن ۷% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر ۷% ارسال کنید..
من جزء آن ۷% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم

[ پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 ] [ 23:30 ] [ غیاثی ]

بی گمان برای شما پیش آمده که در آیین های سوگواری یک سفر کرده به جهان دیگر، گوینده یا شنونده جمله های زیر بوده اید:

 * غم آخرتون باشه ...

** ایشاا...  دیگه داغ نبینید

*** الهی داغ هم نبینید (البته این جمله در جاهای دیگر هم کاربرد دارد)

آیا تاکنون در معنی این جمله ها – برآورده شدنش- ریز شده اید؟

من گمان کنم معنی جمله های بالا به ترتیب اینگونه می شوند:

* معنی دو جمله نخست یعنی خودتان زودتر بمیرید (چون نمی شود که همه خانواده و اطرافیان انسان تا ابد زنده بمانند!)

** و جمله آخر یعنی همگی با هم بمیرید (چون تنها در این صورت است که انسان و خانواده اش داغ یکدیگر نمی بینند!)

البته این برداشت منه شاید اشتباه باشد

[ پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 ] [ 23:10 ] [ غیاثی ]

 
دست خود را یک دقیقه روی اجاق داغ بگذارید، به نظرتان یک ساعت خواهد آمد. یک ساعت در کنار دختری زیبا بنشینید، به نظرتان یک دقیقه خواهد آمد؛ این یعنی "نسبیت".

فرق بین نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد.

 
عاشق سفر هستم ولی از رسیدن متنفرم. 
 


 
یکی از قویترین عللی که منجر به ورود آدمی به عرصهء علم و هنر می شود فرار از زندگی روزمره است.                                                                         
  
مثال زدن، فقط یک راه دیگر آموزش دادن نیست؛ تنها راه آن است.                                                                                                                         
 زندگی مثل دوچرخه سواری است. برای 
حفظ      تعادل باید حرکت کنید.
[ پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 ] [ 15:18 ] [ غیاثی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دراین 30سال همه فعالیتی داشته ام بازیگری,کارگری,مجریگری,خبرنگاری,بیکاری
کارمندی,استادی فقط درعمرم کشکول به دست نگرفته بودم که روزهای اخر1389 این هم قسمتمان شد.احمدغیاثی هستم به خدا,مادرم,دخترم و
وطنم عشق میورزم..دوست دارم هرکس به من سرزد دیدگاهش هم بیان کندچه خوب چه بد اما به دیگری توهین وبی ادبی نکند
ahmadgheyasi@yahoo.com
امکانات وب
دوست دارم با صدای محسن یگانه